تبليغاتX
نسیم پریشان








نسیم پریشان

دل نوشته های تنهایی

 

 

 

 

روزه ي خاموشي

 

 وقتي تو رفتي چشم هايم رو به در ماند

رد  نگاهم  تا  خيابان هاي  تر  ماند

 

در آن فضاي بي نفس، دلتنگ، خاموش

آن بغض ها، آن اشكهايت در نظر ماند

 

در غربت ياد تو گم كردم خودم را

واي از دلم ، در انتظاري مستمر ماند

 

بالم شكست و شوق پروازم فرو ريخت

پرواز يادم رفت، حسرت هم به پر ماند

 

در پيش چشم حاضران مصلحت بين

جاي هميشه غايبم يك ضربدر ماند

 

مريم نبودم پس چرا تقدير اين  شد

عيساي اشعارم چرا پس بي پدر ماند

 

 از واژه هاي اين غزل پيدا شدي عشق

اين روزه ي خاموشی من  بي ثمر ماند

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت توسط نسیم | |

 

هر وقت شور غزلم زياد مي شود، جاي خالي تو بيشتر احساس مي شود.

اين واژه ها طعم همان كابوسهايي را مي دهد كه تو در خواب اساطيري خود ديده بودي.

اين آيه هاي غم انگيز كتاب من است.

 مرا از لابه لاي اين روزهاي غمزده درياب.

از اين صبح هاي بي فروغ

 از اين روزهاي بي سرانجام

و اين غروبهاي ماتم زده

من فقط منتظر عبور زمانم تا به فردا برسم بی هیچ آرزویی

شايد اينك بر پاياني ترين خط زمان ايستاده ام.

عجب جاذبه مخربي دارد اين دلتنگي پاييز ، بر انتخاب كلماتم كه هرچه سعي مي كنم سپيد بنويسم واژه ها در سراشيبي تاريكي غلط مي زنند و صيد قلمم نمي شوند.

گاهي احساس مي كنم چونان قطرات بارانيم كه از آسمان آمديم و در زمين فرو مي رويم. محو مي شويم ، بي آنكه اثري از ما باقي بماند . اگرچه گياه سبز شود اما تو كه نيستي ببيني . . .

دنيا مسافرخانه هجرت آدمي است و من مدتي است كه چمدانهايم را بستم.

.

.

.

نه . . .

خداوندا ، مرا ببخش.

ببخش كه بودي و نديدمت!!

دوباره جاي همه نقاط گنگم را نورانيت تو كامل كرد.

دوباره همان حكايت روح شيشه اي و سرانگشتان لطيف و نوازشگر تو. . . .

 

 

پ. ن : چراغ ها را خاموش كنيد چيزي براي ديدن وجود ندارد.

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت توسط نسیم |

 

 زندگي را همه از چشم تو ديدن، بس نيست

به سراب نگهت ،  تشنه دويدن ، بس نيست

 

به  هواي  تو  شدم  آبي  درياي  غزل

چو شدي ماهي و اين آب نديدن ، بس نيست

 

تو كه در مصر تمنا ، شده اي شاه، عزيز

سر بازاري و يوسف نخريدن ، بس نيست

 

حجرالاسود  قلبت  شده چون  كعبه  من

به طواف آمدن و ناز كشيدن ، بس نيست

 

مي شود فاصله ها بيشتر  از  پيش  نرو

اين همه گفتن و از تو نشنيدن ، بس نيست

 

من دگر دست كشيدم ز تو ، اي  آيه  يأس

بي سبب رفتن و هرگز نرسيدن ، بس نيست

 

 

پ . ن : وقتی که تو می آیی. قامت قلمم می لرزد. نماز تحیتش می شکند. بر خاک سجده می کند و من سلام می دهم.

 

 

 

 

 

dg13qyqecnlupd1stk4.jpg

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت توسط نسیم | |

 

 

 

بسان چشم هايم كوچه ها امشب چه باراني است

نمي دانم  مگر  اين  فصل  هم  فصل پريشاني است

 

تمام برگهاي آرزوهايم ، به مهر كينه ، باطل شد

دل دريايي آرام من ، امشب ، چه طوفاني است

 

تمام  آنچه  را در سينه  پنهان  داشتم ، رو شد

نگاهي بر غرورم كن ببين اين اوج عرياني است

 

به همراه  تو  كم كم  آمدم  در  بي نهايت سبز

وليكن  دشت هاي  ياد  تو  اينك  بياباني است

 

دچار بهت و ترديدم ، به پيوندي  كه  يادت  نيست

كه من لايق نبودم يا كه تو ، اين پيچ حيراني است

 

سپردي  يك   غم شيرين  به  دل ، زان  پس

شبم با چلچراغ اشكها پيوسته نوراني است

 

 

 

پ . ن : مهرِ بي مهر هم رفت . . .

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط نسیم | |

 

کاش  من  شمع  شوم ، تا  که  به  آتش زدن  آبم  بکنی

یا  تو  پروانه ،  که  با  چرخش  خود  پاک  خرابم   بکنی

 

کاش  تصویر  دو  چشم   تر  من ،  قافیه ی  شعرت بود

تا  که  بر،  سر  در   دیوار   غزل   باز   تو   قابم   بکنی

 

این  همه ، واژه  نو ،  شعر و  غزل ، باز تو مجنون  نشدی

کاش،" لیلی" ، تو به یک لحظه، به یک دفعه خطابم بکنی

 

 از نگاهت خوانده بودم می گریزی ، کاش می شد خوب من

چشم  بر  هم  بگذاری  و   به  یکباره   جوابم   بکنی

 

 

پ . ن : در سوگ آسماني كه هيچ نباريد اشك نخواهم ريخت. بي تو نيز مي توان زيست. از نبودنت دريافتم كه به اين دنيا و مردمانش هيچ اعتباري نيست.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت توسط نسیم |

 

ای زلال چشمه سارم، بی تو خشکم، بی تو خارم

بی تو  یه رویای زخمی تن یک چوبه ی دارم

 

وقتی سینه پر بغضه، وقتی بی تو بیقرارم

تو بگو، بی تو چگونه، ننویسم، من نبارم

 

شبای نبودنت رو، رو تن شب خط کشیدم

تو روزای بی کسی هام، خط هارو من می شمارم

 

جاده خالی، جاده تاریک، همه جا رنگ سیاهی

من مسافر، من یه غمگین، پرِ دردِ کوله بارم

 

باز  یه تنها توی جاده است که دلش هوا تو کرده

تویی  آخه  همه  چیزم ،  همه  دارو  ندارم

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت توسط نسیم |

 

 در تب ثانیه های انتظار، یاد تو در من زبانه می کشد.

پس انجماد ذهنم چرا باز نمی شود.

تو ترسیم نمی شوی چرا

شاید تو را در حوالی خوابهای باران زده ام جا گذاشتم.

امروز که همه ابرم

تو پیدا نمی شوی چرا

این روزها که دست من و جام خیالم خالی است، اندوه دلم از پیاله های حسرت گام های تو پر می شود.

اشک های چکیده بر گونه احساسم، شاهد رنجوری این قلب بی تابی است که فانوس خیالش را تو با طوفان نبودنت به تاراج بردی.

خسته ام از این همه پیچ و تاب واژها

بی هیچ واژه نابی، بی هیچ شعر تری

حرف دلم همین

ساده بگویمت، بیا

 

پ . ن : یاد تو چکه چکه از قلمم می ریزد.

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت توسط نسیم |

 

این کتاب زندگی است

 

                 جستجو مکن کتاب را

 

                                   صفحه ای سفید نیست

 

 

 

خط به خط کاغذش شکایت است

 

                        قصه های غصه من و شماست

 

                                                     حادثه بعید نیست

 

 

 

هر چقدر هم بخوانی اش

 

                  نمره ات که بیست نیست

 

 

 

 

پ . ن : تو تنها ، من تنها

با هم بودنمان هم توفیر نمی کند

هر کدام در خویش تنهاییم

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط نسیم | |

 

بی هیچ مقدمه ای صبح آغاز می شود.

مدتهاست که خروس خوان سحر را دیگر حتی در قصه ها هم نمی خوانیم.

 اینجا بیدار باش صبح، صدای زنگهایی است که هر از گاهی بلند می شود و دستی که آن را خاموش می کند تا دمی بیشتر بیارامد.

دوباره صبح می شود. پرده ها را کنار می زنم. پنجره را باز می کنم تا شاید نسیمی، خیال شبنم زده ای را به میهمانی خانه ام بیاورد. اما فقط صدای ماشین ها و رفت و آمد هاست که از روزنه پنجره تزریق می شود.

 حلاوت صبحگاه را به همهمه فریادهایش می بخشم. انگار هیچ طراوتی در صبح زاده نمی شود.

از خانه بیرون می زنیم بی آنکه به کسی سلام کنیم و کسی مهربانانه جوابمان دهد.

فقط گهگاه نگاهی به نگاهی تلاقی می کند، آرام می لغزد و فرو می افتد. حتی دیگر زبان نگاه را هم نمی فهمیم.

مردم مانند سایه های متحرکی در اطرافت در حرکتند. همه عجله دارند. انگار از چیزی فرار می کنند.

دوباره صبح 

 دوباره ترافیک

دوباره ایستادن پشت چراغ قرمز و صدای بوق ممتد.

دوباره دستهایی که از شیشه ماشین ها بیرون می آید و در هوا چرخ می خورد و کلمات نابهنجاری که رد و بدل می شود .

اینان انگار کابوس های شبانه شان را با فریاد در خیابان برای هم تفسیر می کنند.

شاید حتی ثانیه ای را از این همه ساعاتی که بیهوده می گذرانند به یکدیگر نمی بخشند.

آسمان سربی بر سرم هوار می شود.

من دیگر این پیچ خیابان را نخواهم پیچید برای رسیدن به مقصدی تعیین شده برای قانون همیشگی تان.

مستقیم می روم با سرعت تا به بن بست ترین خیابان این شهر بکوبم  بر دیوار زمخت فاصله هامان، این بغض های فرو خورده  نامهربانی را .

و بعد راه می روم، آنقدر می روم، تا نرسم . . . .

 

 

آگهی نوشت : من به دنبال یک معنی، یک دلیل، یک بهانه برای زندگی می گردم . همین دور و برها گمش کردم. شما آیا آن را نیافتید.

 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت توسط نسیم | |

 

گفته بودی: خاطر آزرده من طاقت ماندن ندارد

مهربانم  ، صحبت  عاشق  که  رنجیدن  ندارد

 

من  برایت  یک  سبد  گلهای تر آورده ام

یاسهای  خاکی احساس  که چیدن ندارد

 

تو نمی پرسی چرا این چشمهایت تر شدند؟

حال  زار  بی دل  این  شهر  پرسیدن  ندارد؟

 

این همه پا پس کشیدم هیچ می دانی چرا

چون سپاه غیرتم هم نای جنگیدن ندارد.

 

ماه من وقتی که رفتی آسمانم تیره شد

سوختم، این ابرها هم حال باریدن ندارد

 

بی حضورت، حرفهای عاشقانه ته کشید

این غزلهایی که گفتم ارزش خواندن ندارد.

 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت توسط نسیم | |

 

از دستان تعجیل سیبی رها می شود.

بی محابا به زمین می افتد.

غلطی می زند، چرخ می خورد و بر سنگفرش خیابان دور می گیرد.

و عاقبت در جوی خیابان فرو میرود.

مدار حرکتش از سقوط شروع می شود و تا سقوطی دیگر ادامه می یابد.

عجب دور باطلی بود این شکوفه شدن تا به ثمر رسیدنش.

چه رویش نامبارکی

اندکی درنگ می کنم.

دور باطل عمرم از کجا آغاز شده

به آسمان نگاه می کنم

اما نه

من دوباره سقوط نخواهم کرد . . .

 

 

پ . ن : ای عشق بمیر تا مرا در حراج تو به هیچ مفروشند.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت توسط نسیم |

 

پل می زنم این چشم ها را با نگاهت

فردوس می بخشم پی سیب گناهت

 

می خوانمت هر شب میان گریه هایم

با این که هر روزم شود دائم تباهت

 

 آیینه   قلبت   اگر   تاریک تر  شد

من می زدایم تیرگی ها را به آهت

 

 دیری است من دنبال ردی از تو هستم

افسوس تاریک است اینجا مثل چشمان سیاهت

 

پ.ن: وقتی خورشید نگاهت را از من گرفتی در شب چشمانت ستاره می شوم.

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت توسط نسیم |

 

واسه روزایی که رفتی، پرم از حسرت دیدار

دیوار فاصله ها رو بشکنش یا اینکه وردار

 

من مرورت می کنم هر روز و هر شب، با نگاهم

تو قاب خالی عکست، که گذاشتم روی دیوار

 

خستم از این همه تردید، خستم از این همه تکرار

می سپارمت به رویا، من می رم خدانگهدار

 

پ . ن : کار جدیدم نیست ولی اولین کارم از این نوعه. با اینکه خیلی دوسش دارم ولی هنوزم معتقدم ترانه صلابت انواع دیگه شعر رو نداره.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

من دلم می خواهد

                    بروم تا دیروز

                                        تا سر کوچه بازیگوشی

 

تا همان سال که قدّم ، نصف بابا می شد

                                    می پریدم بغلش ، غصه ها وا می شد.

 

کوچه های بن بست

                      آن خیابان و درخت . . .

 

 

من دلم می خواهد،

                 تا ته کوچه بن بستِ دلم را بدوم

                                                         از سر خاطره هایم  بپرم.

 

یاد ایام به خیر

                خنده هامان ساده

                                       گریه هامان کوتاه 

                                                           بی هراس از فردا

 

 

 لیک امروز دگر

             قدّ بابا شده ام.

                        به شب خاطره ها

                                            تک و تنها شده ام.

                                                                دوستانم رفتند

 

 

 کوچه های بن بست

                       خالی از همهمه است.

                                                 همه جا خاموش است . . .

 

 

تو پدر لیک بیا

            دخترت تنها نیست

                                دل او غم دارد.

                                             همه هستند اما

                                                              او تو را کم دارد.

 

 

پ . ن : خداوندا ، دو سایبان امنیت و آرامشم ، مهربان پدرم و نازنین مادرم را از من مگیر.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

تو مثل خواب نیمه کاره ای، که تعبیر نمی شوی

چو زلف پریشان به دست باد که زنجیر نمی شوی

 

به  خاطرات  گمشده  در  غبار  می مانی

روایت  حس  غریبی،  که  تکثیر نمی شوی

 

تمام  راهها  به  بن  بست  رسیده  است

چو کلاف سردرگمی که تدبیر نمی شوی

 

تو خود،  داغ دیگری  به  زخم های دلم

برای  دردهای  نگفته  تأثیر  نمی شوی

 

تمام بیت ها که نوشتم گنگ و مجهول اند

میان واژه های مضطربم، که تفسیر نمی شوی

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

از اینجا که بگذری، ساختمانها همه قد کشیده اند و آدم ها حقیر شده اند. در بین این همه اختلاف لایه های مختلف مردم، این ساختمانهای بلند، سبب شده اند که دیگر خورشید هم به تساوی بین همه تقسیم نمی شود. 

 از اینجا تا میلادی ترین برج این شهر آوای هیچ قاصدکی نمی پیچد. جویبار خاطره ای راه نمی افتد.

آلودگی هوای اینجا از طپش قلب های بیماری است که در هر ثانیه رنگ عوض می کنند.

همه چیز تغییر کرده است.

بچه های پاستوریزه امروز از میان همه جانوران فقط کلاغ را می شناسند. دیگر فقط حیوانات وحشی تماشایی نیستند. در باغ وحش قفس جوجه هم باید گذاشت.

 اگر چه او لطافت درخت را نمی شناسد، آشیانه نمی داند ولی خوب فلز را می فهمد . رایانه را از سالهای اولیه زندگی اش می شناسد. دقیق می داند داده های ذهنش را در کدام درایو ذخیره کرده است. او راه دلیت تمام محفوظات و آرمانهای خانوانده را می شناسد و بسیار زیرکانه یک فولدر جدید برای دریافت تمام خواسته هایش ایجاد می کند.

 از بچه ها هم که بگذری بزرگتر ها نیز متغیر شده اند.

به مردم که بنگری زوجیت را به معنای خاص در می یابی. انگار هیچ کس تنها نیست.همه چیز دونفره شده است. فاصله ها خیلی کم شده، آنقدر کم که گاه میان این فاصله های کم سقوط هم می کنند. ابعاد تغییر کرده است. فاصله ها عمق پیدا کرده است. حریم خصوصی از همانجایی که ایستاده اند شروع می شود . . .

گاه میزان انسانیت به درازای قلاده سگهایی است که همراه دارند.

نمی دانم این انسان است که تنزل یافته یا این سگ است که تشرف.  

و من مردد و دلتنگ، دست پریشانی ام را می گیرم و زیر سقف یکی از همین ساختمانها دنیای مجازی می سازم که بشود شعر را فهمید که بشود از احساس گفت.

 

پ . ن : از وقتی که به یکدیگر گل طبیعی هدیه نمی دهیم ، چقدر لبخندهایمان مصنوعی شده.

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

پلک هایم آرام نمی گیرند. هراسی گنگ خواب مرا می بلعد.

پس چرا این شب خاکستری، رنگ نمی بازد؟!!

درخشش هیچ ستاره ای خلوتگاه مرا روشنی نمی بخشد. باز من در پیله تنهایی ام مدام در خودم تکرار می شوم. . .  

در این تیرگی شب باز این سرانگشتان لطیف توست که روح شیشه ای ام را می نوازد.

باز این تویی که دستانم را می گیری و مرا از عمق شب پرواز می دهی و من با تو به صبح می رسم.

پروردگار من!

همیشه آغوش تو امن ترین پناهگاه من بوده. می بینی دوباره کفه زمینی بودن و آسمانی شدنم همخوانی ندارد. مگر نه اینکه هر چیز بر مدار تعادل است.

در این روزها و شب ها چه بی قدر شده ام . . .

  

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

  

هر وقت عشق آمد گه شیدا شدن نیست

اینجا مسیحایی شدن عیسی شدن نیست

با هر نگاهی می شود خورشید را دید

دیدن به معنای تب بینا شدن نیست

 

 

پی نوشت: عدم تأیید نظرات دلیل بی اعتنایی نیست. چون خیلی برام عزیزند فقط برای خودم نگهشون داشتم.

 

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

گاه غمت درون من به شکل آه می شود

تمام زندگانی ام رنگ گناه می شود

و گر برای دیدنت به آسمان نظر کنم

تمام آسمان شب به شکل ماه می شود

اگر غمی رسد به من گلایه هم نمی کنم

تمام ناله های من درون چاه می شود 

اگر زخاطرم رود نگاه مهربان تو

قسمت من ز زندگی ناله و آه می شود

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

پایان غمم اول آغاز تو بوده است

تأخیر هم از نغمه ناساز تو بوده است

فالی زدم و نامه اقبال عوض شد

این فال هم از حافظ شیراز تو بوده است

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

فرار ثانیه ها را از عبور ساکت روزها می بینی ؟ من کجای این جاده ایستاده ام؟!!

در تکاپوی زمین مابین طلوع و غروب به انتظار کدامین معجزه سردم تا التیامی برای عطش فروخورده ام باشد؟

این باطله هایی که  گاه بر سفیدی کاغذ می نگارم هذیان تب آلوده ای است که به هیچ کاری نمی آید.

من در این آشفته بازار حیرانی دنبال چه می گردم؟. . . .

دوباره میگرن احساسم عود کرده است.

دست شفابخشی نیست. هیچ جاذبه ای سادگی نگاهم را پر نمی کند.

اما نه

دست نگه دارید

نوشتن میراث من است .

 قلمم را از من نگیرید . . . .

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

پروردگار من!

 

می خوانی ام به مهر

                     می بافی ام به ناز

                                      می شویمت به اشک

                                                       این من، تو، این نماز

 

***

 

تو پیدا می شوی در من

                        و من گم می شوم

                                            در بهت چشمانت

به دست اشکها دادم

                           قرار و عهد و پیمانت

***

 

من نوشتم قطره

                         خوانده بودی ............... دریا 

من نوشتم دیروز

                           خوانده بودی ............. فردا

من نوشتم رفتی

                          تو بخوانش، ............... تو بیا

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

 

من ناخدای کشتی بی بادبانم

                                   موجم مشو

                                               دریای ذهنم را

                                                               تو طوفانی مگردان

                                                                                      تشویش را بردار

دریای من طوفان اگر دارد

                               تو ساحل باش

                                    یک آسمان درنای عاشق باش . . .

 

تو غرق در دنیای خود هستی

                                     من ساده ام آری

                                               از یک غریقی فرصت یاری نمی خواهند

دیگر توانم نیست

                کشتی به گل مانده است


نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

آن نگاه سرد را تقدیم چشمانم مکن

من پریشانم تو بیش از این پریشانم مکن

با کلامت غنچه می روید به صحرای دلم

باغبانا، بی نصیب از نغمه شاد بهارانم مکن

همنشین لاله های سرخ دشت غربتم

این من و این غربتم، غم را تو مهمانم مکن

من اسیر خاطرات سالهای سربی ام

قصه دلواپسی را فاش می گویم تو کتمانم مکن

چشم در راهم میان این هجوم تیرگی

آفتاب خاطرم شو، خیس بارانم مکن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت توسط نسیم |

*** 

پر می گشایم تا عشق

                 بال می زنم تا شوق

                                      ای هماره سبز

گاه گم می شود صدای خنده های من

                                         در دشت یاد تو

اما خط پرواز من برجاست

                       از اول رویش تا آخر آغاز

 

***

هر چه ننوشتم، نوشتی

                        هر چه ننوشتی نوشتم

                                 پس این تکلیف شب کی به اتمام می رسد

 

***

دیروز که نسخه تو را در عشق پیچیدم

                                                     گله کردی از درد

                                                                   اما تو ای دردمند من

                                                                                تأثیر هر دارویی زمان بر است

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت توسط نسیم |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت