تبليغاتX
نسیم پریشان


نسیم پریشان

دل نوشته های تنهایی





















 

تو اسمم را ميان صد گل مريم صدا كردي

نگاهم كردي و از هر چه غير خود جدا كردي

 

اگر دیدی که دلتنگم ، اگر دائم غزل خواندم

ندانستی كه در قلبم چه غوغايي به پا كردي

 

به كيش مهرورزي ها، اگر كه من خطا كردم

تو خوب من، بر اين مرتد چرا پس اقتدا كردي

 

تمام راهها باز است عزيزم گر پشيماني.

تو دنيايي به پاي سوء تعبيرت فنا كردي

 

تو ديدي اشكهايم را وليكن هيچ يادت نيست

چه شب هايي براي زمزم چشمم دعا كردي

 

دوباره قصه رفتن ، دوباره شام تنهايي

خداي من! تو با اين مصرع آخر چه ها كردي

 

 

 

پ . ن 1 : براي تو مي نويسم كه نمي بينمت. اما روزي لب فرو خواهم بست و فقط تو را به تماشا خواهم نشست.

 

 پ . ن 2 : خورشيد را آرام بنويس مهتاب مي شوم .

 

 

 

 02rgui1zplhfk22d77aq.jpg

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت توسط نسیم | |

 

در خواب مي بينم تو را، يا اينكه پيدا گشته اي

بي شك بدون من تو هم، تنهاي تنها گشته اي

 

بر قصه ي رويایي ام، خنديدي و رفتي ولي

از واقعيت  گفتي و تسليم رويا گشته اي

 

در دادگاه  عاشقي  يك  اعتراف  ساده  كن

تكرار تاريخ است اين ، مجنون ليلا گشته اي

 

اين آسياب، هم نوبتي است، حالا دگر من خسته ام

رنگين كمان شعر من، هم رنگ شبها گشته اي

 

دنيا بايست اين زمان ، هر لحظه اش هم ديدني است

من  بي خيالت  گشتم  و  غرق  تمنا  گشته اي

 

 

 

پ . ن : چقدر مواج و متلاطم؟!

 چقدر ابري؟!

 ديگر حتي به آبي هم نمي زند.

 راستي چه مدت است كه من به چشم هاي تو خيره ماندم؟

 

 

 igermotuw3csteesd3sl.jpg

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت توسط نسیم | |

 

سحرگاه مه گرفته یک روز پاییزی وقتی خورشید هنوز  اشعه های طلایی رنگش را به زمین هدیه نکرده بود صدای گریه کودکی سکوت آسمان را شکست. 

او را در حریر سپیدی پیچیدند و به مهربانی سپردند- چقدر این قصه تکراری است- اما او هیچ گاه دوست نداشت تکراری باشد و تمام تلاش اش همین پریشانی شد که گه گاه گریبانش را می گیرد.

کم کم حرف زدن آموخت. راه رفتن آموخت . اما هنوز هم نمی داند چگونه بگوید . هنوز هم نمی داند چگونه باید برود . هنوز هم می آموزد . . .

در ابتدای شکوفایی اش آدم و حوا را به میز محاکمه می کشاند و دلیل  زمینی بودنش را می پرسید .     " آخه آدم  سیب کیلویی چند؟!!!  "

نه آدم آن آدمی بود که پاسخش دهد و نه حوا آن بانویی که برایش مادری کند.

 اکنون سالها از هبوط او می گذرد. او آموخت که دیگر هیچ نپرسد. تنها در لاک خویش بیارامد و پریشانی اش را ببافد . . . .  

گاهي احساس مي كنم سيب و گندم بهانه است . تو خود خواستي زميني ام كني . خواستي تا من نردباني بسازم تا ارتفاع ارادتم را بسنجي. افسوس كه هنوز بر اولين پله ايستاده ام . كه بودنم اينجا بخاطر ترس از افتادنم نيست كه من از رسيدن هم مي ترسم . مي ترسم برسم و نتوانم بر چشمهاي تو بنگرم . . .

اين نوشته بهانه اي است براي يادآوري روزي كه عروسكي ساختي، كه فكر مي كند ، كه نقش مي زند، كه قدر نمي داند . . .

گاهي نيز در قالب عروسك چوبي باقي مي ماند اما هيچ گاه دروغ نمي گويد كه اين تنها يادگاري است كه از بهشت رانده شده اش به همراه دارد .

پروردگارا آدمم كن . . .

 

 

پ . ن  : من با خورشيد آمدم با من از ستاره مگو 

 

 

 qvc8ua8nunuwm2pf15r.jpg

 

  

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت توسط نسیم | |

 

مانده بودم بي هدف در زير باران خيس و غمگين، برنگشت

خوب مي دانست من پاييزي ام آن  يار  ديرين، برنگشت

 

انتظارش شاخه هاي ترد احساس مرا در هم شكست

او تماشا كرد پرپرگشتنم را سرد و سنگين، برنگشت

 

بند بندم از هجوم درد اين افسانه ها از هم  گسيخت

او نشد فرهاد و من دادم قسم بر جان شيرين، برنگشت

 

خواستم  تا  از  ستيغ  چشم هايش  تا  ثريا  پركشم

تا شود يك كهكشان بر خوشه هاي درد پروين، برنگشت

 

مي شود گاهي سفيد و گاه تيره صفحه انديشه ام

با تمناي رخم من مات كردم شاه و فرزين، برنگشت

 

 

 

پ .ن : من غزلها را به پاي عشق مي ريزم شبي 

 

 

 rf9cez1xk5a1jox3tgc9.jpg

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت توسط نسیم | |

 

اين كوره راه بي تو بودن  را، نيازي به رونق دوباره نيست كه اين جاده سالهاست عادت كرده، منتظر عابري بماند كه هيچ گاه از او عبور نخواهد كرد.

در دوردستهاي خيالم آنجا كه آرزوها و حقايق در افق تعقل به هم مي رسند ديگر جايي براي اشتياق تو نيست.

اينبار مي خواهم خانه اي بسازم كه پنجره هايش رو به مشرق چشمهايت باز نشود.

ياد تو نيز در ذهنم رسوب خواهد كرد. اين خاصيت طبيعت است. مدام نمي توان در حالت تعليق ماند.

ستاره نيز افول مي كند. شك نكن.

 

 

                                      پيش تر ها بيش تر مي ديدمت

                                      از درخت خاطره مي چيدمت

                                      امشب اما خاطرم افسرده است

                                      نام خوب مهرباني مرده است

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت توسط نسیم | |

 

 

" نقش كال دنيا "

 

با  پريشاني  شبي  آخر  به  دريا مي زنم

هرچه داد از اين جهان دارم به يكجا مي زنم

 

واژگون مي سازم اين تقديرهاي گنگ را

طرح ديگر روي نقش كال دنيا مي زنم

 

موج يادت می خورد بر ساحل افكار من

بر ضريح چشمهايت رنگ حاشا مي زنم

 

تا كه محكوم خيانت ها نگردد سرّ عشق

خط بطلان روي ترديد زليخا مي زنم

 

می سپارم دل به دریای تو ای آبی ترین

تا سحر  من  ناله اَمّن يُجيبا مي زنم‌

 

 

پ . ن : ديگر حتي اگر آسمان هم در چشمان تو آشيان كند، آسماني نخواهم شد.

 

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت توسط نسیم | |

 

 

 

 

روزه ي خاموشي

 

 وقتي تو رفتي چشم هايم رو به در ماند

رد  نگاهم  تا  خيابان هاي  تر  ماند

 

در آن فضاي بي نفس، دلتنگ، خاموش

آن بغض ها، آن اشكهايت در نظر ماند

 

در غربت ياد تو گم كردم خودم را

واي از دلم ، در انتظاري مستمر ماند

 

بالم شكست و شوق پروازم فرو ريخت

پرواز يادم رفت، حسرت هم به پر ماند

 

در پيش چشم حاضران مصلحت بين

جاي هميشه غايبم يك ضربدر ماند

 

مريم نبودم پس چرا تقدير اين  شد

عيساي اشعارم چرا پس بي پدر ماند

 

 از واژه هاي اين غزل پيدا شدي عشق

اين روزه ي خاموشی من  بي ثمر ماند

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت توسط نسیم | |

 

هر وقت شور غزلم زياد مي شود، جاي خالي تو بيشتر احساس مي شود.

اين واژه ها طعم همان كابوسهايي را مي دهد كه تو در خواب اساطيري خود ديده بودي.

اين آيه هاي غم انگيز كتاب من است.

 مرا از لابه لاي اين روزهاي غمزده درياب.

از اين صبح هاي بي فروغ

 از اين روزهاي بي سرانجام

و اين غروبهاي ماتم زده

من فقط منتظر عبور زمانم تا به فردا برسم بی هیچ آرزویی

شايد اينك بر پاياني ترين خط زمان ايستاده ام.

عجب جاذبه مخربي دارد اين دلتنگي پاييز ، بر انتخاب كلماتم كه هرچه سعي مي كنم سپيد بنويسم واژه ها در سراشيبي تاريكي غلط مي زنند و صيد قلمم نمي شوند.

گاهي احساس مي كنم چونان قطرات بارانيم كه از آسمان آمديم و در زمين فرو مي رويم. محو مي شويم ، بي آنكه اثري از ما باقي بماند . اگرچه گياه سبز شود اما تو كه نيستي ببيني . . .

دنيا مسافرخانه هجرت آدمي است و من مدتي است كه چمدانهايم را بستم.

.

.

.

نه . . .

خداوندا ، مرا ببخش.

ببخش كه بودي و نديدمت!!

دوباره جاي همه نقاط گنگم را نورانيت تو كامل كرد.

دوباره همان حكايت روح شيشه اي و سرانگشتان لطيف و نوازشگر تو. . . .

 

 

پ. ن : چراغ ها را خاموش كنيد چيزي براي ديدن وجود ندارد.

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت توسط نسیم |

 

 زندگي را همه از چشم تو ديدن، بس نيست

به سراب نگهت ،  تشنه دويدن ، بس نيست

 

به  هواي  تو  شدم  آبي  درياي  غزل

چو شدي ماهي و اين آب نديدن ، بس نيست

 

تو كه در مصر تمنا ، شده اي شاه، عزيز

سر بازاري و يوسف نخريدن ، بس نيست

 

حجرالاسود  قلبت  شده چون  كعبه  من

به طواف آمدن و ناز كشيدن ، بس نيست

 

مي شود فاصله ها بيشتر  از  پيش  نرو

اين همه گفتن و از تو نشنيدن ، بس نيست

 

من دگر دست كشيدم ز تو ، اي  آيه  يأس

بي سبب رفتن و هرگز نرسيدن ، بس نيست

 

 

پ . ن : وقتی که تو می آیی. قامت قلمم می لرزد. نماز تحیتش می شکند. بر خاک سجده می کند و من سلام می دهم.

 

 

 

 

 

dg13qyqecnlupd1stk4.jpg

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت توسط نسیم | |

 

 

 

بسان چشم هايم كوچه ها امشب چه باراني است

نمي دانم  مگر  اين  فصل  هم  فصل پريشاني است

 

تمام برگهاي آرزوهايم ، به مهر كينه ، باطل شد

دل دريايي آرام من ، امشب ، چه طوفاني است

 

تمام  آنچه  را در سينه  پنهان  داشتم ، رو شد

نگاهي بر غرورم كن ببين اين اوج عرياني است

 

به همراه  تو  كم كم  آمدم  در  بي نهايت سبز

وليكن  دشت هاي  ياد  تو  اينك  بياباني است

 

دچار بهت و ترديدم ، به پيوندي  كه  يادت  نيست

كه من لايق نبودم يا كه تو ، اين پيچ حيراني است

 

سپردي  يك   غم شيرين  به  دل ، زان  پس

شبم با چلچراغ اشكها پيوسته نوراني است

 

 

 

پ . ن : مهرِ بي مهر هم رفت . . .

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط نسیم | |

 

کاش  من  شمع  شوم ، تا  که  به  آتش زدن  آبم  بکنی

یا  تو  پروانه ،  که  با  چرخش  خود  پاک  خرابم   بکنی

 

کاش  تصویر  دو  چشم   تر  من ،  قافیه ی  شعرت بود

تا  که  بر،  سر  در   دیوار   غزل   باز   تو   قابم   بکنی

 

این  همه ، واژه  نو ،  شعر و  غزل ، باز تو مجنون  نشدی

کاش،" لیلی" ، تو به یک لحظه، به یک دفعه خطابم بکنی

 

 از نگاهت خوانده بودم می گریزی ، کاش می شد خوب من

چشم  بر  هم  بگذاری  و   به  یکباره   جوابم   بکنی

 

 

پ . ن : در سوگ آسماني كه هيچ نباريد اشك نخواهم ريخت. بي تو نيز مي توان زيست. از نبودنت دريافتم كه به اين دنيا و مردمانش هيچ اعتباري نيست.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت توسط نسیم |

 

ای زلال چشمه سارم، بی تو خشکم، بی تو خارم

بی تو  یه رویای زخمی تن یک چوبه ی دارم

 

وقتی سینه پر بغضه، وقتی بی تو بیقرارم

تو بگو، بی تو چگونه، ننویسم، من نبارم

 

شبای نبودنت رو، رو تن شب خط کشیدم

تو روزای بی کسی هام، خط هارو من می شمارم

 

جاده خالی، جاده تاریک، همه جا رنگ سیاهی

من مسافر، من یه غمگین، پرِ دردِ کوله بارم

 

باز  یه تنها توی جاده است که دلش هوا تو کرده

تویی  آخه  همه  چیزم ،  همه  دارو  ندارم

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت توسط نسیم |

 

 در تب ثانیه های انتظار، یاد تو در من زبانه می کشد.

پس انجماد ذهنم چرا باز نمی شود.

تو ترسیم نمی شوی چرا

شاید تو را در حوالی خوابهای باران زده ام جا گذاشتم.

امروز که همه ابرم

تو پیدا نمی شوی چرا

این روزها که دست من و جام خیالم خالی است، اندوه دلم از پیاله های حسرت گام های تو پر می شود.

اشک های چکیده بر گونه احساسم، شاهد رنجوری این قلب بی تابی است که فانوس خیالش را تو با طوفان نبودنت به تاراج بردی.

خسته ام از این همه پیچ و تاب واژها

بی هیچ واژه نابی، بی هیچ شعر تری

حرف دلم همین

ساده بگویمت، بیا

 

پ . ن : یاد تو چکه چکه از قلمم می ریزد.

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت توسط نسیم |

 

این کتاب زندگی است

 

                 جستجو مکن کتاب را

 

                                   صفحه ای سفید نیست

 

 

 

خط به خط کاغذش شکایت است

 

                        قصه های غصه من و شماست

 

                                                     حادثه بعید نیست

 

 

 

هر چقدر هم بخوانی اش

 

                  نمره ات که بیست نیست

 

 

 

 

پ . ن : تو تنها ، من تنها

با هم بودنمان هم توفیر نمی کند

هر کدام در خویش تنهاییم

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط نسیم | |

 

بی هیچ مقدمه ای صبح آغاز می شود.

مدتهاست که خروس خوان سحر را دیگر حتی در قصه ها هم نمی خوانیم.

 اینجا بیدار باش صبح، صدای زنگهایی است که هر از گاهی بلند می شود و دستی که آن را خاموش می کند تا دمی بیشتر بیارامد.

دوباره صبح می شود. پرده ها را کنار می زنم. پنجره را باز می کنم تا شاید نسیمی، خیال شبنم زده ای را به میهمانی خانه ام بیاورد. اما فقط صدای ماشین ها و رفت و آمد هاست که از روزنه پنجره تزریق می شود.

 حلاوت صبحگاه را به همهمه فریادهایش می بخشم. انگار هیچ طراوتی در صبح زاده نمی شود.

از خانه بیرون می زنیم بی آنکه به کسی سلام کنیم و کسی مهربانانه جوابمان دهد.

فقط گهگاه نگاهی به نگاهی تلاقی می کند، آرام می لغزد و فرو می افتد. حتی دیگر زبان نگاه را هم نمی فهمیم.

مردم مانند سایه های متحرکی در اطرافت در حرکتند. همه عجله دارند. انگار از چیزی فرار می کنند.

دوباره صبح 

 دوباره ترافیک

دوباره ایستادن پشت چراغ قرمز و صدای بوق ممتد.

دوباره دستهایی که از شیشه ماشین ها بیرون می آید و در هوا چرخ می خورد و کلمات نابهنجاری که رد و بدل می شود .

اینان انگار کابوس های شبانه شان را با فریاد در خیابان برای هم تفسیر می کنند.

شاید حتی ثانیه ای را از این همه ساعاتی که بیهوده می گذرانند به یکدیگر نمی بخشند.

آسمان سربی بر سرم هوار می شود.

من دیگر این پیچ خیابان را نخواهم پیچید برای رسیدن به مقصدی تعیین شده برای قانون همیشگی تان.

مستقیم می روم با سرعت تا به بن بست ترین خیابان این شهر بکوبم  بر دیوار زمخت فاصله هامان، این بغض های فرو خورده  نامهربانی را .

و بعد راه می روم، آنقدر می روم، تا نرسم . . . .

 

 

آگهی نوشت : من به دنبال یک معنی، یک دلیل، یک بهانه برای زندگی می گردم . همین دور و برها گمش کردم. شما آیا آن را نیافتید.

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت توسط نسیم | |

 

گفته بودی: خاطر آزرده من طاقت ماندن ندارد

مهربانم  ، صحبت  عاشق  که  رنجیدن  ندارد

 

من  برایت  یک  سبد  گلهای تر آورده ام

یاسهای  خاکی احساس  که چیدن ندارد

 

تو نمی پرسی چرا این چشمهایت تر شدند؟

حال  زار  بی دل  این  شهر  پرسیدن  ندارد؟

 

این همه پا پس کشیدم هیچ می دانی چرا

چون سپاه غیرتم هم نای جنگیدن ندارد.

 

ماه من وقتی که رفتی آسمانم تیره شد

سوختم، این ابرها هم حال باریدن ندارد

 

بی حضورت، حرفهای عاشقانه ته کشید

این غزلهایی که گفتم ارزش خواندن ندارد.

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت توسط نسیم | |

 

از دستان تعجیل سیبی رها می شود.

بی محابا به زمین می افتد.

غلطی می زند، چرخ می خورد و بر سنگفرش خیابان دور می گیرد.

و عاقبت در جوی خیابان فرو میرود.

مدار حرکتش از سقوط شروع می شود و تا سقوطی دیگر ادامه می یابد.

عجب دور باطلی بود این شکوفه شدن تا به ثمر رسیدنش.

چه رویش نامبارکی

اندکی درنگ می کنم.

دور باطل عمرم از کجا آغاز شده

به آسمان نگاه می کنم

اما نه

من دوباره سقوط نخواهم کرد . . .

 

 

پ . ن : ای عشق بمیر تا مرا در حراج تو به هیچ مفروشند.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت توسط نسیم |

 

پل می زنم این چشم ها را با نگاهت

فردوس می بخشم پی سیب گناهت

 

می خوانمت هر شب میان گریه هایم

با این که هر روزم شود دائم تباهت

 

 آیینه   قلبت   اگر   تاریک تر  شد

من می زدایم تیرگی ها را به آهت

 

 دیری است من دنبال ردی از تو هستم

افسوس تاریک است اینجا مثل چشمان سیاهت

 

پ.ن: وقتی خورشید نگاهت را از من گرفتی در شب چشمانت ستاره می شوم.

 

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت توسط نسیم |

 

واسه روزایی که رفتی، پرم از حسرت دیدار

دیوار فاصله ها رو بشکنش یا اینکه وردار

 

من مرورت می کنم هر روز و هر شب، با نگاهم

تو قاب خالی عکست، که گذاشتم روی دیوار

 

خستم از این همه تردید، خستم از این همه تکرار

می سپارمت به رویا، من می رم خدانگهدار

 

پ . ن : کار جدیدم نیست ولی اولین کارم از این نوعه. با اینکه خیلی دوسش دارم ولی هنوزم معتقدم ترانه صلابت انواع دیگه شعر رو نداره.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

من دلم می خواهد

                    بروم تا دیروز

                                        تا سر کوچه بازیگوشی

 

تا همان سال که قدّم ، نصف بابا می شد

                                    می پریدم بغلش ، غصه ها وا می شد.

 

کوچه های بن بست

                      آن خیابان و درخت . . .

 

 

من دلم می خواهد،

                 تا ته کوچه بن بستِ دلم را بدوم

                                                         از سر خاطره هایم  بپرم.

 

یاد ایام به خیر

                خنده هامان ساده

                                       گریه هامان کوتاه 

                                                           بی هراس از فردا

 

 

 لیک امروز دگر

             قدّ بابا شده ام.

                        به شب خاطره ها

                                            تک و تنها شده ام.

                                                                دوستانم رفتند

 

 

 کوچه های بن بست

                       خالی از همهمه است.

                                                 همه جا خاموش است . . .

 

 

تو پدر لیک بیا

            دخترت تنها نیست

                                دل او غم دارد.

                                             همه هستند اما

                                                              او تو را کم دارد.

 

 

پ . ن : خداوندا ، دو سایبان امنیت و آرامشم ، مهربان پدرم و نازنین مادرم را از من مگیر.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

تو مثل خواب نیمه کاره ای، که تعبیر نمی شوی

چو زلف پریشان به دست باد که زنجیر نمی شوی

 

به  خاطرات  گمشده  در  غبار  می مانی

روایت  حس  غریبی،  که  تکثیر نمی شوی

 

تمام  راهها  به  بن  بست  رسیده  است

چو کلاف سردرگمی که تدبیر نمی شوی

 

تو خود،  داغ دیگری  به  زخم های دلم

برای  دردهای  نگفته  تأثیر  نمی شوی

 

تمام بیت ها که نوشتم گنگ و مجهول اند

میان واژه های مضطربم، که تفسیر نمی شوی

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

از اینجا که بگذری، ساختمانها همه قد کشیده اند و آدم ها حقیر شده اند. در بین این همه اختلاف لایه های مختلف مردم، این ساختمانهای بلند، سبب شده اند که دیگر خورشید هم به تساوی بین همه تقسیم نمی شود. 

 از اینجا تا میلادی ترین برج این شهر آوای هیچ قاصدکی نمی پیچد. جویبار خاطره ای راه نمی افتد.

آلودگی هوای اینجا از طپش قلب های بیماری است که در هر ثانیه رنگ عوض می کنند.

همه چیز تغییر کرده است.

بچه های پاستوریزه امروز از میان همه جانوران فقط کلاغ را می شناسند. دیگر فقط حیوانات وحشی تماشایی نیستند. در باغ وحش قفس جوجه هم باید گذاشت.

 اگر چه او لطافت درخت را نمی شناسد، آشیانه نمی داند ولی خوب فلز را می فهمد . رایانه را از سالهای اولیه زندگی اش می شناسد. دقیق می داند داده های ذهنش را در کدام درایو ذخیره کرده است. او راه دلیت تمام محفوظات و آرمانهای خانوانده را می شناسد و بسیار زیرکانه یک فولدر جدید برای دریافت تمام خواسته هایش ایجاد می کند.

 از بچه ها هم که بگذری بزرگتر ها نیز متغیر شده اند.

به مردم که بنگری زوجیت را به معنای خاص در می یابی. انگار هیچ کس تنها نیست.همه چیز دونفره شده است. فاصله ها خیلی کم شده، آنقدر کم که گاه میان این فاصله های کم سقوط هم می کنند. ابعاد تغییر کرده است. فاصله ها عمق پیدا کرده است. حریم خصوصی از همانجایی که ایستاده اند شروع می شود . . .

گاه میزان انسانیت به درازای قلاده سگهایی است که همراه دارند.

نمی دانم این انسان است که تنزل یافته یا این سگ است که تشرف.  

و من مردد و دلتنگ، دست پریشانی ام را می گیرم و زیر سقف یکی از همین ساختمانها دنیای مجازی می سازم که بشود شعر را فهمید که بشود از احساس گفت.

 

پ . ن : از وقتی که به یکدیگر گل طبیعی هدیه نمی دهیم ، چقدر لبخندهایمان مصنوعی شده.

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

پلک هایم آرام نمی گیرند. هراسی گنگ خواب مرا می بلعد.

پس چرا این شب خاکستری، رنگ نمی بازد؟!!

درخشش هیچ ستاره ای خلوتگاه مرا روشنی نمی بخشد. باز من در پیله تنهایی ام مدام در خودم تکرار می شوم. . .  

در این تیرگی شب باز این سرانگشتان لطیف توست که روح شیشه ای ام را می نوازد.

باز این تویی که دستانم را می گیری و مرا از عمق شب پرواز می دهی و من با تو به صبح می رسم.

پروردگار من!

همیشه آغوش تو امن ترین پناهگاه من بوده. می بینی دوباره کفه زمینی بودن و آسمانی شدنم همخوانی ندارد. مگر نه اینکه هر چیز بر مدار تعادل است.

در این روزها و شب ها چه بی قدر شده ام . . .

  

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

  

هر وقت عشق آمد گه شیدا شدن نیست

اینجا مسیحایی شدن عیسی شدن نیست

با هر نگاهی می شود خورشید را دید

دیدن به معنای تب بینا شدن نیست

 

 

پی نوشت: عدم تأیید نظرات دلیل بی اعتنایی نیست. چون خیلی برام عزیزند فقط برای خودم نگهشون داشتم.

 

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

گاه غمت درون من به شکل آه می شود

تمام زندگانی ام رنگ گناه می شود

و گر برای دیدنت به آسمان نظر کنم

تمام آسمان شب به شکل ماه می شود

اگر غمی رسد به من گلایه هم نمی کنم

تمام ناله های من درون چاه می شود 

اگر زخاطرم رود نگاه مهربان تو

قسمت من ز زندگی ناله و آه می شود

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

پایان غمم اول آغاز تو بوده است

تأخیر هم از نغمه ناساز تو بوده است

فالی زدم و نامه اقبال عوض شد

این فال هم از حافظ شیراز تو بوده است

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

فرار ثانیه ها را از عبور ساکت روزها می بینی ؟ من کجای این جاده ایستاده ام؟!!

در تکاپوی زمین مابین طلوع و غروب به انتظار کدامین معجزه سردم تا التیامی برای عطش فروخورده ام باشد؟

این باطله هایی که  گاه بر سفیدی کاغذ می نگارم هذیان تب آلوده ای است که به هیچ کاری نمی آید.

من در این آشفته بازار حیرانی دنبال چه می گردم؟. . . .

دوباره میگرن احساسم عود کرده است.

دست شفابخشی نیست. هیچ جاذبه ای سادگی نگاهم را پر نمی کند.

اما نه

دست نگه دارید

نوشتن میراث من است .

 قلمم را از من نگیرید . . . .

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

پروردگار من!

 

می خوانی ام به مهر

                     می بافی ام به ناز

                                      می شویمت به اشک

                                                       این من، تو، این نماز

 

***

 

تو پیدا می شوی در من

                        و من گم می شوم

                                            در بهت چشمانت

به دست اشکها دادم

                           قرار و عهد و پیمانت

***

 

من نوشتم قطره

                         خوانده بودی ............... دریا 

من نوشتم دیروز

                           خوانده بودی ............. فردا

من نوشتم رفتی

                          تو بخوانش، ............... تو بیا

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |

 

 

من ناخدای کشتی بی بادبانم

                                   موجم مشو

                                               دریای ذهنم را

                                                               تو طوفانی مگردان

                                                                                      تشویش را بردار

دریای من طوفان اگر دارد

                               تو ساحل باش

                                    یک آسمان درنای عاشق باش . . .

 

تو غرق در دنیای خود هستی

                                     من ساده ام آری

                                               از یک غریقی فرصت یاری نمی خواهند

دیگر توانم نیست

                کشتی به گل مانده است


نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت توسط نسیم |


Design By : Night Skin