تبليغاتX
نسیم پریشان

نسیم پریشان
 

 

در حسرت ِ دربند و  قليان هاي قاجارم

دربندِ شعر و  بوسه اي با طعم سيگارم

 

بر مثنوي سوگند ياد و خاطراتت را

از شعرهاي مولوي هم دوست تر دارم

 

شمس ام بمان تا در سماعي از پيِ نورت

منظومه هاي ديگران را هيچ بشمارم

 

رسواي چشمان تو بودن كار سختي نيست

عمري است كه ، ديوانه اي بي تاب  ِ ديدارم

 

اي كاش مهرت يا كريم خسته اي مي شد

بر كاه گل هاي غريب و سست ديوارم

 

راضي نشو تا كوچه باغ سرد چشمم را   

هر شب به سيل بي امان گريه بسپارم

 

چشم انتظارم  در بلندايِ  شب بي تو

با دامن ِ سرخابي ِ كوتاهِ گلدارم

 

از در بيايي و براي تو شبي با عشق

فنجاني از دم كرده ي احساس بگذارم

 

من نذر كردم پيش پايت شعرهايم را . . .

حتي شده  از شاعري هم دست بردارم

 

 

 

 

 

 

من و اين راه هميشه بي تو ( قسمت دوم )

  

خوب مي دانم كه كفش هايي با پاشنه ي بلند به درد پياده روي نمي خورد

 اما  لجبازم

 مي پوشم كه با صداي قدم هايم سكوت سرد اين خيابان را بشكنم

مي پوشم كه آرام تر راه برويم

 كه كمي اين لحظات با هم بودنمان طول بكشد

به همين كوتاه ها هم قانعم سورن !

راستي  ، آخرين باري كه با هم  قدم زديم كي بود  ؟

به گمانم پاييز بود !

نه ! اشتباه ميكنم ..... آخرين باري كه ثبت كردم پاييز بود وگرنه كه تو هميشه با مني

شنيدم وقتي كه نبودم  تو اين خيابان را هر صبح قدم زده اي

مي داني سورن! زندگي من درام جالبي است

وقتي هستي نيستم و وقتي نيستم هستي

رد بازيهاي كودكانه مان هنوز هم در زندگي ام جاري است

 اما هميشه اين تو بودي كه برنده مي شدي و اين  من بودم كه  پيدايت نمي كردم

انقدر آمدي و رفتي .... آنقدر رفتي و نيافتمت كه اين قصه رفتن تو . . .

  


ادامه مطلب
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ نسیم ] [ ]

 

يك روز در جايي از جهان به دنيا مي آيي و مي گويند اين تويي

خودت را ببين

خميره ي وجودي ات را بشناس

هنوز به خودت نيامده اي

هنوز به محیط واقف نشده ای 

ورزت مي دهند

كه اينگونه باش

اين گونه استراحت كن

هنوز بايد و نبايد را نياموخته و مشق نكرده

تو را مي پيچند در  سپيدي نه چندان دلخواه و می گویند:

حال پاسخ گو

امروز قيامتي است

و آتش در انتظار تو . . .

 

نه !!!!!

به گمانم

اين زندگي نيست

اين طريقه طبخ نان است براي  شكم سيري بعضي ها !

 

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ نسیم ] [ ]

پيچك شعر مرا بر پاي خود پيچيد و بعد

ياس هاي وحشي احساس را بوئيد و بعد

 

لايه لايه مرهمي بر تلخ كامي ها شدو

شور عشقي بر دل زخميِ من پاشيد و بعد 

 

دست دل رو شد سكوت سرد من در هم شكست

عشق را از حالت چشمان من  فهميد و بعد

 

تا غرورم ذوب شد در  گرمي آغوش او

چشمه چشمه زمزم وابستگی جوشید و بعد

 

تا رها کردم دلم را در زلال کوثرش

سادگي هاي مرا ديوانگي ناميد و بعد

 

بر بلور اشك هايم طيفي از صد درد شد 

مي شكستم بغض را وقتي نمي تابيد و بعد

 

دوره گرد خاطراتش مي شدم در هر غروب 

با نواي سخت محزوني كه مي لرزيد و بعد  

 

گم شدم در سايه هاي مانده بر ديوار  شب

بر تمام بي قراري هاي من خنديد و بعد 

 

او مسافر شد كه من باشم غريب شهر عشق  

با يقين لبهاي ترديد مرا بوسيد و بعد

 

در رديف شعرهای محتضر بعدی نماند   

آخر اين بيت از غزل هاي مرا نشنيد و . . . رفت

 

 

 

 

 

 

 

پ . ن 1 : گاهي گمان مي كني كه زندگي ات را كه همه گذشته ات را مي گذاري و مي روي
خانه ات را
علائق ات را
كتاب هاي خوانده و نخوانده ات را
به اين اميد كه روزي برمي گردي و برشان مي داري
اما مشكل اينجاست كه مي روي اما هنوز آنجايي
كنار همان ديوارهاي خاطره
لا به لاي تمام كلمات به دار آويخته شده  
مي بيني خودت جا مانده اي
رفته اي در حالي كه هنوز نيامده اي !

  

 

 

پ . ن 2 :  . . .  بگذريم



 

 

 

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ ] [ نسیم ] [ ]

عطر تو جا ماند  

در كوچه پس كوچه هاي غزل

در برگ برگ زوال  ديروز

عطر تو جا ماند 

در ايهام واژه واژه ي شعرم

مسافر شب زده ي من !

راهي شو

 از جاده هاي مذاب ترس 

يكبار ديگر ظهور كن

بر پيكره ي زني كه

مريم را سكوت كرد

 

 

 

 

 اين روزها كه مي گذرد

اين روزها كه فرصتي نيست

تا قلم را به فراخناي احساس ببرم

اين روزها كه ناخواسته از دل مشغولي دوست داشتني ام جدا  مي شوم

كه فاصله مي افتد بين دستان من و قلم

كه مظلومانه از خودم دور مي شوم  

حسرت مي خورم

حسرت شعرهايي كه در من به دنيا نيامده مي ميرند

مثل كودكاني كه هيچ گاه ازمن زاده  نخواهند شد

كه هيچ گاه موهايشان را نخواهم بافت

كه هيچ گاه آغوش گرمم را به آنان هديه نخواهم كرد

امروز دلم براي همه بچه هاي نداشته ام تنگ شد

براي همه ي  شعرهايي كه متولد نشدند

براي همه ي  حرفهايي كه بر زبان جاري نشد

. . . و چقدر شعر در من ميميرد

 

 

 

 

صبح را

شهربي خورشيد را

سرماي  منهاي  17 درجه را

مي شود تحمل كرد

اما شهر ِ بي تو را نه !!!!

اين را از همه ي اهالي شهر بپرس

همه مي دانند

بس كه ديده اند اندوه  نبودنت را

در كنج نگاه محزونم  

 

 

 

 

اين كه در انزوا نشستم

اينكه  تمام پنجره ها را بر سپيده و روشني بستم

نه اينكه

فراموش شدي

نه اينكه

اميدي به بازگشتت نيست

دروازه هاي شهر را بعد ِرفتنت نگشودم

كه مبادا  خاطره هايت كوچ كنند

 

 

 

 

پ . ن 1 : معجزه يعني اينكه تو بيايي خورشيد برود

 

 

 پ . ن 2 : تكانده ام هر آنچه را كه بايد ، تو فقط بنوازم

 

 

 پ . ن 3 : الان حس پرنده اي رو دارم كه زمان كوچ اش رسيده و داره به آشيونه اش مي رسه

اين پي نوشت رو مي ذارم وقتي رسيدم ايران مي نويسمش

 

و حالا . . .

 

بارها با خودم این صحنه را  تکرار کرده بودم 

در تمام شب هایی که  غربت چنگ می انداخت بر صورت احساسم

مثل سکانسی از یک فیلم دوست داشتنی مرورش می کردم  

این که بر فراز میلادی ترین برج این شهر تلخی تمام روزهای غربتم را فریاد کنم

 لحظات پایانی انتظار بود 

کم کم چراغانی شهر نمایان می شد او فرود می آمد و من اوج می گرفتم

زیباترین لحظات روزهایم در نمناکی چشمانم محو می شد . . .

 

اینجا سرزمین من است

تلفیقی از سبزترین اندیشه سپیدترین آرمان و سرخ ترین احساس

اینجا زادگاه من است

مهم نیست اگر  هم کلاسی ام حتی اسمش را نشنیده باشد

مهم نیست که کسی او را خوب نمی شناسد

مهم نیست که اینجا بهترین جای دنیا نیست که . . .

من اینجا را به هر صورت دوست دارم

اصلا باید یک جایی باشد که برایش دل دل کنی

جایی که پناه تمام دلتنگی هات باشد 

جایی که دلت پر بزند برای لمس خاکش برای طلایی گنبد اش  برای . . .

من این روزها می زنم به ترافیک بی سامان این شهر

در ازدحام آدم ها گیج می خورم

می خواهم گمشده تمام روزهایم را بیابم

 

اینجا تهران است ساعت به وقت زندگی

 

 

 

این آهنگ  رو که نسیم خیلی دوسش داره تقدیم همه ی شما خوبان

 

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ ] [ نسیم ] [ ]

 

اين گوش ماهي هاي خالي سهم من نيست

نه ! عشق هاي لاابالي سهم من نيست

 

يوسف بيا تغيير ده ، تعبير مارا

اين دوره هاي خشكسالي سهم من نيست

 

اي روشناي بخت شبهاي بلندم

لبخند كم رنگ هلالي سهم من نيست

 

با واژه ها يك نسبتي ديرينه دارم

اين جمله هاي بي خيالي سهم من نيست

 

صد ها يقين را بي تامل  سر بريدم

لازم ، ضروري ، احتمالي!! سهم من نيست

 

هر بيت شعرم شد گره بر دار  و افسوس

يك گل از اين گلهاي  قالي سهم من نيست

 

ديگر چه فرقي مي كند وقتي كه حتی  

یک برگ تقويم جلالي سهم من نيست

 

جام غزل هاي من از جنس قنوت است

ته مانده ي درك سفالي سهم من نيست

 

بركشتزار سبزِ چشمانت .... نسيمم

شادم اگرچه عطر شالي سهم من نيست

 

 

 

 

پ . ن : به من مي گويي:

مغروري

حرفي نمي زنم !!

 تو بگو

اين سكوت، سهم كدامِ ماست

 

 

  

پ . ن 2: اينجا هر روز صبح ، زني  پنجره اتاقش را باز مي كند

چند مشت دانه مي پاشد

براي پرندگاني كه متعلق به هيچ كس نيست  

هر روز

بدون تاخير

او مسلمان نيست 

 حجاب هم ندارد

اما من لبخند خدا را در همان نزديكيها ديدم

پرندگان هم

 

 

 

پ . ن 3:

قصه ما ، قصه آدمي است كه

 از سوسك مي ترسد

از گرگ هم

از دزد  

از پليس

از معلم

از دكتر

از خدا هم مي ترسد

پس چيزي كه از آن بشود نترسيد كدام است ؟؟؟؟؟؟

  

 

 

 

 

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ ] [ نسیم ] [ ]
درباره وبلاگ

برای روح ­هایی که سرگردانند تخیل آرامش کاذبی است که فقط مدتی تو را از خاطره طوفان دور نگه می­دارد. ولی مرا که همیشه سرگردان تو بودم تخیل همان خاطره طوفان است.




دل نوشته هاي نسيمي را مي خوانيد كه گاه از پريشاني اش مي نويسد. همه مطالب شرح حال نويسنده نيست اما همه، دست نوشته های اوست. نوشته هايش گاهي فقط روايت حكايتي است. شايد اين قصه ديروز من باشد ، شايد قصه امروز تو و شايد . . .


لينک دوستان
امکانات وب